تبليغاتX
دل نوشته ها
گفت: نترس ! ما از اون ها نيستيم كه سر مي‌بُرند
 

داوود آبادي در بخشي از خاطرات خود آورده است: يكي از اهالي روستاها اصرار كرد كه به خانه‌اش برويم.قبول كردم و با اكره به دنبالش رفتم. نيمروي خوش‌مزه‌اي برايمان درست كرد. هنگام خواب گفت: نترس بابا، ما از اون ها نيستيم كه سر مي‌برند .


ادامه مطلب
جمعه 1388/07/03 ساعت 13:15| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
وصيت نامه شهيد «حاج همت» فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله(ص)
 

شهيد حاج محمد ابراهيم همت در دومين وصيت نامه بجامانده از خود نوشته است: خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم.


ادامه مطلب
جمعه 1388/07/03 ساعت 13:13| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
هيچ كس «دريا قلي» را نمي شناسد
 

پيرمردي كه دريا در ابتداي نام اوست؛ «دريا قلي اوراق فروش»! آن شب هيچ چشمي جز چشمان تو عراقي‌ها را نديد. تو مي‌دانستي كه چند شب پيش خرمشهر از دست رفته و عراقي‌ها در راهند.


ادامه مطلب
جمعه 1388/07/03 ساعت 13:11| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
خاطره اي از يك شهيد زنده: كفن را كه از صورتم كنار زدند نوري به چهره‌ام خورد
 

 نفر با صداي بلند مي‌گويد : " شهداي خراسان فلان قسمت ، شهداي تهران فلان قسمت… تا گفت شهداي مازندران احساس كردم كه اين نام چقدر براي من آشناست.. " وقتي كفن را از صورتم كنار زدند نوري به چهره‌ام خورد و چشمانم باز شد.


ادامه مطلب
جمعه 1388/07/03 ساعت 13:10| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
مدرسه عشق
 

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح                                           
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
....


ادامه مطلب
چهارشنبه 1388/07/01 ساعت 15:34| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
کاریکاتور تکان دهنده از فرشته ای به نام مادر
 

این کاریکاتور فراز و فرود بی وفایی انسان نسبت به مادر ، یعنی نزدیک ترین فرد به خود را با تلخ ترین وضعیت نشان می دهد...


ادامه مطلب
چهارشنبه 1388/06/11 ساعت 3:33| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
" وقت رفتنم علي دندان نداشت و موقع بازگشت دندانپزشكي مي‌خواند "
 

امير  خلبان آزاده حسين لشكري سيدالاسراء نيروي هوايي ارتش  و باسابقه‌ترين آزاده ايراني كه مدت 18 سال در زندانهاي عراق بود، شب گذشته به ديار باقي شتافت.

... شهيد امير خلبان لشكري پرسابقه ترین آزاده ایرانی در مهرماه سال 86 در گفتگويي به بيان نكاتي از زندگي خود مي‌پردازد.

... "فرزندم علي در موقع رفتنم چهار ماه و نيم سن داشت و روزي كه بازگشتم 18 ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود. "


ادامه مطلب
دوشنبه 1388/05/19 ساعت 14:33| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
وقتي سرفه‌هاي پدر آهنگ زندگي مي‌شود...
 

... حين صحبت‌هاي آقاي محمديان نگاهم به دختر کوچکش بود احساس کردم دلش از اين حرفها گرفته است.

گفتم آقاي محمديان رابطه‌تان با فرزندانتان چگونه است يا اصلا آنها چطور با وضعيت شما كنار آمده‌اند؟

اين را که گفتم نگاه‌هاي دخترک و پدرش بهم گره خورد بعد با لبخندي که بر لبان پدر و هم دخترک نشست، نگاه‌ها را از هم گرفتند.

گفت بهتر است اين را از آنها بپرسيد ولي اين را بايد خودم بگويم: خانواده جانبازان اعصاب و روان آرامش کافي ندارند گاهي ناخواسته عصباني مي‌شويم و حرفي مي‌زنيم که دلشان مي‌شکند بعد از مدتي که آرام شديم پشيمان و ناراحتيم اما ديگر فايده‌اي ندارد کار از کار گذشته. خشونتي که گاهي چاشني رفتارمان مي‌شود تاثير خودش را در ذهن و قلب کودکانمان گذاشته است.

بگذاريد خاطره‌اي از همين دختر کوچکم برايتان تعريف کنم: يک روز که باز آن حالت عصبانيت و پرخاشگريم به سراغم آمده بود براي جبران اين حرکت ناخواسته‌ام از سرکار که مي‌آمدم برايش عروسکي گرفتم و انتظار داشتم با دادن آن عروسک دل دخترم را بدست آورم و او نيز موضوع را کاملا فراموش کند. به خانه که رسيدم مستقيم به سراغش رفتم و عروسک را به او دادم و در آغوشش گرفتم و بوسيدمش ساکت بود ساکت تر از هميشه.

گفتم:" نمي‌خواي چيزي به بابا بگي"؟

چشمانش را به زمين دوخت و گفت:" کاش شما هيچ چيز برايمان نمي‌خريديد فقط يکم با ما مهربان‌تر بوديد."


ادامه مطلب
دوشنبه 1388/05/19 ساعت 14:27| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
نیمه شعبان
 

بیادش بخوانیم....

 

مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان  بس فتنه خواهد  دید از آن چشم  و از آن  ابرو

غلام  چشم  آن  ترکم  که  در  خواب  خوش  مستی
نگارین  گلشنش  روی است و مشکین  سایبان  ابرو

هلالی  شد  تنم   زین   غم  که  با  طغرای   ابرویش
که   باشد   مه   که   بنماید   ز طاق    آسمان   ابرو

رقیبان   غافل  و ما  را  از  آن چشم  و جبین   هر دم
هزاران   گونه   پیغام   است  و حاجب   در میان  ابرو

روان   گوشه گیران   را   جبینش    طرفه   گلزاریست
که   بر  طرف   سمن زارش   همی‌گردد   چمان  ابرو

دگر   حور  و  پری  را  کس  نگوید   با   چنین حسنی
که  این  را این چنین چشم است وآن را آن چنان ابرو

تو    کافردل   نمی‌بندی    نقاب    زلف  و  می‌ترسم
که     محرابم      بگرداند   خم    آن   دلستان   ابرو

اگر    چه    مرغ   زیرک    بود    حافظ   در    هواداری
به   تیر   غمزه   صیدش   کرد  چشم  آن  کمان  ابرو

جمعه 1388/05/16 ساعت 9:28| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
ملاک انتخاب رییس جمهور از منظر کودکان سرطانی
 

یک رییس جمهور خوب باید ...

اگه وقتی حالم بد می شه و باید از اون  آمپولا که خیلی گرونن بزنم نزاره مامانم گوشواره هاشو  یا تلویزیون و چیزای دیگه رو بفروشه.

رییس جمهور باید به اون دکترا بگه اگه بابام گفت پول دواهارو نداره اما بعدا میاره دروغ نمی گه. بابام هیچ وقت دروغ نمیگه حتی اون روز که قرار بود برام عروسک سارا و دارا رو بخره من می دونم چون پول دواهام زیاد شد نخرید. وگرنه اون هیچ وقت دروغ نمی گه.

...


ادامه مطلب
پنجشنبه 1388/04/18 ساعت 10:27| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
روز مرد یا مرد همه روزها
 

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

 

مولایم...

امروز را به افتخار تو روز مرد نامیده اند.

مولایم...

امروز نه تنها روز مرد است بلکه تو برای همه و همیشه "مرد روزی" .

....

مولایم...

هر چه مینگرم در تو بزرگی میبینم و در خود نیاز به تو.

مولایم ...

گدایم. نیازمند عنایت تو.

مولایم...

نیازم نه از جهت مال است و نه منال.

مولایم...

نه طالب جاهم نه مقام.

مولایم...

بی کسم. بی یاور.

مولایم...

در عشق فرزندت گرفتارم.

مولایم...

آرزویم وصال اوست.

مولایم...

مرا به عشقم برسان.....

آمین.

 

 

فعالیت عادی این وبلاگ از این روز خجسته از سر گرفته میشود.

دوشنبه 1388/04/15 ساعت 13:44| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
خبر
 

ضمن تشکر از دوستان محترم به اطلاع میرساند فعالیت عادی این وبلاگ پس از اتمام و اعلام نتایج انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری از سر گرفته خواهد شد.

 

 

دوشنبه 1388/03/18 ساعت 4:58| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
قهرمان من
 

تا حالا تو زندگيت قهرمان داشتي؟ يه اسطوره، يه الگو، يه كسي كه وقتي بهش فكر مي‌كني به وجد بياي؟ وقتي بچه‌اي و سني نداري، قهرمانت ممكنه يه شخصيت كارتوني باشه، وقتي كه بزرگتر مي‌شي و ديدگاهت هم عوض مي‌شه، قهرمانت هم عوض مي‌شه و ممكنه بشه يه شخصيت ورزشي يا...


ادامه مطلب
جمعه 1388/02/11 ساعت 4:31| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
مورچه و كندوي عسل

 

روزي روزگاري، يك مورچه در پي جمع كردن دانه‌هاي جو از راهي مي‌گذشت كه نزديك كندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد، ولي كندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي كرد از ديواره سنگ بالا رود و به كندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي‌خورد و مي‌افتاد. هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم... من عسل مي‌خواهم... اگر يك جوانمرد پيدا شود و مرا به كندوي عسل برساند، يك جو به او پاداش مي‌دهم.


ادامه مطلب
جمعه 1388/02/04 ساعت 12:58| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
یک پیامک زیبا
 

خدایا

 دلم

 پر از آرزوهای بزرگ است

و

 دستم خالی ...

یا به کرمت

دستم

 را پر کن

یا

دلم را

 از آرزوها

 خالی ...

 

بخشی از یک پیامک

 

جمعه 1388/01/21 ساعت 22:31| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
حقیقت نوروز
 

مقاله : حقیقت نوروز

 

چهارشنبه 1387/12/28 ساعت 9:28| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
عين القضاة همدانی؛ زبان حال ما
 

هر چه می نويسم پنداری دلم خوش نيست و بيشتر آنچه اين روزها نوشتم همه آن است که يقين ندانم که نوشتنش بهتر است از نانبشتن.

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود، روا بود که بگويند...

و نبايد که در بحری افکنم خود را که ساحلش بديد نبود، و چيزها نويسم بی "خود" که چون وا"خود" آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.

 ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت...

حقا و به حرمت دوستی که نميدانم که اين که می نويسم راه سعادت است که ميروم يا راه شقاوت؟

 و حقا که نميدانم که اين که نبشتم طاعت است يا معصيت؟

کاشکی يکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی يافتمی.

چون در حرکت و سکون چيزی نويسم رنجور شوم از آن بغايت. و چون در معاملت راه خدا چيزی نويسم هم رنجور شوم.

چون احوال عاشقان نويسم نشايد، چون احوال عاقلان نويسم هم نشايد، و هر چه نويسم هم نشايد، . اگر هيچ ننويسم هم نشايد، اگر گويم نشايد، و اگر خاموش گردم هم نشايد، و اگر اين واگويم نشايد، و اگر وانگويم هم نشايد، و اگر خاموش شوم هم نشايد!


(عين القضاة همدانی، رساله عشق)

چهارشنبه 1387/12/21 ساعت 5:23| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
تو بهترین مونسم بودی
 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با «بخشیدن» عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.


ادامه مطلب
دوشنبه 1387/10/30 ساعت 2:40| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
مادر یک چشم
 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

 


ادامه مطلب
پنجشنبه 1387/10/05 ساعت 14:23| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
شب یلدا
 

 آقاجون بازم سلام.

بازم منم.

اونیکه دلتو خون کرده بود.

اونیکه شبای قدر و

               عرفه یادت نکرد.

آره آره خودمم.

بازم منم.

اومدم یه بار دیگه بت بگم

         که  آقاجون

                یلدا شد و

                           من بی کسم.

آخه هر کسی بی تو باشه کیو داره ؟

             آخه مگه

                       هندونه و انار هم برامون صفا داره ؟

                                                       نه نداره.

پس بذار یه بار دیگه

  بت بگم

             عاشقتم

                       دوست دارم

و اینو من میدونم

                   یقین دارم

که تو هم بهم میگی عاشق من

                              دوست دارم

                                           دوست دارم

                                                       دوست دارم...

                                                                        ....

یکشنبه 1387/10/01 ساعت 4:58| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
عید
 

مولا سلام.

اومدم بگم امروز عیده. عید غدیر. عید همه عاشقا.

یا علی تو عیدها این بزرگان که به کوچیکا عیدی میدن.

یا علی بهترین هدیه تو به ما ظهور آقامونه.

 آمین.

چهارشنبه 1387/09/27 ساعت 14:2| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
وقتي بزرگ مي شوي !
 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني
و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي .

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته،
فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،
حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد
و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد
و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ،
همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني
وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي
و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده است فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند

و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود .


"زنده ياد حسین پناهي"

چهارشنبه 1387/09/27 ساعت 4:47| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
شقایق
 

نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 15:40| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
به نجوائی صدایم کن ..
 

 "منم پروردگارت

   بخوان ما را

   بگردان قبله ات را سوی ما

   اینک وضویی کن

   خجالت می کشی از من ؟؟؟

   بگو... جز من کس دیگر نمی فهمد

   به نجوایی صدایم کن

   بدان آغوش من باز است

   برای درک آغوشم

   شروع کن... یک قدم با تو

   تمام گامهای مانده اش با من"

منبع:

http://sharabeghermez.blogfa.com/post-66.aspx

جمعه 1387/09/22 ساعت 15:10| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
روایت عشق

 

راستش روایت عشق و دوست داشتن رو تا حالا

 فقط تو کتابها خونده بودم 

چند باری هم به زور خواستم عاشق بشم

  اما نشد

  یک چیزی کم بود که نمی دونستم چیه

 تو که اومدی فهمیدم تو تمام لحظه های زندگیم

  تو رو کم داشتم


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 15:0| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
خدایا . . .

 

خدایا . . .

تو می دانی كه درد من درد تنهایی نیست

از نامردی روزگار هم شكایتی ندارم وقتی كه هر روز شاهد نامردی بنده هایت هستم

خدایا . . .

تو می دانی دوست داشتن بنده هایت را با وزنه صداقت می سنجیدم

حال كفه ترازوی دلم از صداقت خالی ست من از این همه دروغ هم گله ای ندارم


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 14:55| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
خدایا متشکرم ...
 

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد که نزد فرشتگان رفته و به کارهاي آنها نگاه مي کند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي  را که توسط پيک ها از زمين مي رسند ، باز مي کنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 14:51| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
گنجشک و خدا
 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد .


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 14:48| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
دیوانگی ...

 

این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .

این دیوانگیست ...

که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 14:42| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
هیچکس ...
 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .


ادامه مطلب
جمعه 1387/09/22 ساعت 14:39| نویسنده : دکتر محسن قنبری |
>